تنهایی
هروز صبح افکار خالی ام را مرور میکنم
چشمان خسته ام را میگشایم و در تنگنای دره بی کسی خویش غرق میشوم
صدای نالان موسیقی مرا از خود بی خود میسازد
دنیای تاریک مرا میبلعد و در دیاری فرود می اورد که تنها مردمانش از سنگ ساخته شده
انگار نگاه ها طلسم شده
نمیدانم اینان دلشان برای ان بوته گل رز خشک شده نمیسوزد؟
ایا دلشان نمیخواهد کمی از مهربانی ها و دوستی ها سخن بگویند؟
پای در راه میگذارم کوچه های تنگ و تاریک مرا به وحشت وا میدارد
حتی کودکان هم چون تکه سنگ سرد و خشن شده اند
که میداند چه بر سر این دیار امده
روزها تاریک و شبهنگام ابری
نه نوری نه ستاره ای و نه ماهی
یکه و تنها تکیه بر دیواری می نهم که نیمی از ان فرو ریخته
سر به درون دیوار میبرم
جوانی خسته سر به دامان خویش نهاده
بی اختیار دست بر شانه اش میگذارم
سر بلند میکند نگاهش بوی معصومیت میدهد
ناگهان یکه میخورم اه اری این جوان خود من هستم
چهره اش چهره من است
و غمش غم من
در میان غبار خانه اش عکسی میابم در کنار شاخه گلی خشکیده
سرش را در اغوش میگیرم
به او میگویم برخیز... برخیز ای افکار من
و مرا در ژرفای عمیق مهربانی ها سکنی گزین
که دگر تاب و توان چنین ملامتهایی را ندارم
حال ای افکار بلند والای من بالهای عقاب اسایتان را باز کنید
و با چنگال خویش دستان مرا باز گیرید
مرا به پرواز درارید و بگذارید غبار غم از تنم به بیرون رود
و تو ای تنها ترین بغض من روزه صبر برگزین ، مگذار صدای شکسته شدن قلبت را
بیگانگان شنوا باشند
شاید روزگاری باز اید و تو در نگاه ابر های بهاری روزه خویش را باز کنی
اشکهایت را جاری سازی و صدای ترک بر داشتن قلبت را به گوش افلاکیان رسانی
و تو ای گامهای من بیخود طنین خستگی جاری مسازید
که این راه طویل است و مقصود من خانه ایست یکی مانده به اخر
خواهم تا انجایی که نور به اعماق هستی بشر سرایت دارد گام بر دارم
خواهم تا انجایی که ذهن تمامی ذی حیات قادر به درکش نیستند گام بردارم
انگاه سبک خواهم شد کوله بار خویش بر زمین خواهم افکند لباس مندرس و غم بارم را از تن به در خواهم اورد
و ردایی سپید بر تن خواهم کرد
دستانم را میگشایم و خود را قربانی نور میکنم
اری مقصود من نور است
انجایی که نقطه تاریک خالی تر از تهیست
انجایی که سرمای تنهایی جایش را به مهربانی ها داده و هیچ افکاری خود را تنها نمی یابد




